تبلیغات
viranehdel - خاطره
یه خاطره جالب دیشب یادم اومد واستون تعریف کنم.1 سال پیش مدرسه بودم رشته فنی حسابداری وااااااااای عجب حال و هوای داشت مدرسه الان میفهمم چه خبر بود اونجا. صبح ساعت 7 میرفتم مدرسه 8 ساعت کلاس  داشتیم یعنی تا 2 ظهر اینم اینجا واااااااااااای چقدر هوا گرم بود اما عجب روزای خوبی بود دلم واسه مدرسه و بچه ها تنگ شده.واسه برگشتن خونه با 5تا از دوستام از سز خیابون میزدیم توی کوچه همه یه کیف گنده سر کول وای اینجاش خنده داره یکی از دوستام خیلی شیطون بود یعنی از من بیشتر  گفت بچه ها چرا اونا خوابن ما باید اینجا تو گرما راه بریم یهو زنگ یه خونه زد ما همه هم ترس که صاب خونه بزنه بیرون ال فراررررررررررررر  خلاصه این شد برنامه ی ما هر روز ظهرا بزنیم و در بریم خلاصه یه روز بارونی بود دوستم ب... اومد ff یه خونه بزنه خونه یه دکتر بود میشناختیمش نزدیک مدرسه بود همینجا تا اومد بزنه پسرش اومد بیرون  واااااااااااااای دوستم رنگش زرد شد   پسرش هم سن خودمون بود گفت چی میخوای منم هر هر بهش خنده و نگاهش میکردم  پسره گفت ها توی ظهرا زنگ خونه ما رو میزنی و در میری دوستم یهو تند شد گفت بی شخصیت من با خواهرت کار دارم تا تونست بار این پسر بدبخت کرد پسره هیچ نگفت حالا جالب اینجاست خواهرشم در حد ما نبود یه 4 سالی از ما کوچیکتر بود یهو دوستم حرف کم آورد پسره گفت هااااااا چی شد تموم شد بعد زد زیر خنده گفت برو برو عیبی نداره اما دیگه اینجا شیطونی نکن برو جای دیگه دوستم هم که لو رفته بود زد زیر خنده اما از اون به بعد آدم شد دیگه کمتر شیطونی میکنه راستی من شیطونی نمیکردما فقط در میرفتم

[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 10:52 ق.ظ ] [ ♥Zahra♥ ]

[ نظرات() ]