تبلیغات
viranehdel - ........
الان یه وبلاگ دیدم همین مذهبیا ترسیدم برم نگاه کنم نمیدونم چرا بعد این که رفتم و جوابم ندادن دوس ندارم برم شیراز که بودم یه شب رفتیم شهربازی خیلی شلوغ بود داشتم با دختر داییم را میرفتم یهو یه پسره کنارمون ایستاد تیپش بدبخت عادی بود فقط این لباسش یه خورده.... شلوارم که خدا بده بهش پاره پاره اخه مدل گفتن نه در این حد بخدا با این صورتش اگه تیپش ساده بود محشر بود اما...... یهو دیدم مامورای سپاه بود نمیدونم همینای که لباس نظامی میپوشن اومدن وااااااااای خیلی ترسیدم نزدیک بود غش کنم گفتم حتما به من میخوان گیر بدن بعدش گفتم خب بدن زبون درادرم کیف کنن!!!!!! تا اومدن طرف پسره دلم اروم شد اما دلمم واسه اونم سوخت خیلی گناه داشت نزدیک بود گریه کنم مث دیوونه ها دختر داییم دستم میکشید که بریم منم ایستاده بودم داشتم آتیش میگرفتم اخه جونه گناه داره خب دوس داره این شکلی بگرده  وای یادم میاد حالم بد میشه التماس میکرد اما باز......... البته تیپش بد بود اما نه در این حد دیگه........

[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ ♥Zahra♥ ]

[ نظرات() ]