تبلیغات
viranehdel - حقیقت تلخ عشق های امروزی
یک روز توی همین دنیا پسری بود كه عاشق دختری شده بود .
یك روز پسرك مریض میشه و برای معالجه به خارج می ره ، قبل از سفرش به دختر می گه من می رم و وقتی كه سلامتیم رو به دست آوردم بر می گردم تا با هم ازدواج كنیم و دخترك هم قبول می كند و به او قول می دهد كه منتظرش بماند .
پسرك در طول مدتی كه سفر بود برای دختر نامه می نوشت و آن را به نشانی دوستش می فرستاد تا او نامه هایش را به دختر برساند ؛ در همین پیغام رسانی ها پسر قاصد عاشق دختر می شود و از آن پس نامه های پسرك را به دخترك نمی رساند .
دخترك كه مدتی بود از پسرك خبری نداشت فكر كرد كه پسرك او را فراموش كرده و كم كم به ندای عشق پسر قاصد پاسخ مثبت می دهد و آن دو تصمیم به ازدواج می گیرند ، در همین وقت بود كه پسرك سلامتی اش را به دست می آورد و به وطنش باز می گردد و به محض برگشتن از ماجرا با خبر می شود و همچنین می فهمد كه آن دو پس از ازدواج قرار است كه به شهر دیگری مهاجرت كنند روز عروسی دخترك با پسر خیانتكار فرا رسید ، پسرك نامه ای به دخترك می نویسد و آن را به دست او می رساند و از او میخواهد پیش از سوار شدن به قطار آن را بازنكند و دختر هم چنین می كند و زمانی كه در كوپه قطار می نشیند نامه پسرك را باز می كند .
نامه بدون سلام و نشانی خاصی بود و فقط در آن نوشته بود :
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من مخور كه دوری ، برای من شده عادت
در همین هنگام صدای صوت قطار شنیده می شود و بعد قطار ترمز می كند و مسافران قطار برای فهمیدن آنچه اتفاق افتاده بود از قطار خارج می شوند و در همین هنگام چشم دخترك به پیكر بی جان پسرك می افتد كه خونین روی ریل قطار افتاده است.


[ یکشنبه 21 خرداد 1391 ] [ 07:23 ب.ظ ] [ ♥Zahra♥ ]

[ نظرات() ]